در ژاپن گروهی از مردمان جنگاور وجود دارند که سامورایی خوانده می‌شوند و از طریق شمشیر زدن امرار معاش می‌کنند. مرگ و زندگی برای آنان یک بازی است.


در ژاپن گروهی از مردمان جنگاور وجود دارند که سامورایی خوانده می‌شوند و از طریق شمشیر زدن امرار معاش می‌کنند. مرگ و زندگی برای آنان یک بازی است.

یکی از آن ساموراییها که جنگاوری بزرگ بود، فرمانده ارتش بود. زنش عاشق یکی از مستخدمین خانه شده بود. رسم چنین بود که اگر همسر مردی عاشق مرد دیگر می‌شد، دو مرد باید با هم مبارزه‌ی تن به تن می‌کردند. این به آن معنی بود که یکی از آن دو مرد باید کشته می‌شد و مردی که زنده می‌ماند می‌توانست آن زن را داشته باشد.

آن مرد مستخدم عاشق همسر این سامورایی شده بود و سامورایی به مرد گفت، «ای احمق اینک دیگر راهی به جز جنگیدن تا مرگ باقی نمانده است. حالا ما باید بجنگیم. فردا صبح با یک شمشیر بیا.»

آن مرد مستخدم بسیار ترسید. اربابش مردی بسیار قوی بود و او فقط مردی کارگر بود که جارو و نظافت می‌کرد، چگونه می‌توانست با شمشیر با آن مرد بجنگد؟ او هرگز دست به شمشیر نبرده بود.

مرد گفت، «من چگونه می‌توانم یک شمشیر را بلند کنم؟»
سامورایی پاسخ داد: «حالا راه دیگری باقی نمانده است. فردا صبح باید با شمشیر بجنگی.»

مرد با این فکر به خانه رفت و تمام شب در موردش فکر کرد. راه گریزی نبود. فردا صبح شمشیری را برداشت، او قبلاً شمشیری را لمس نکرده بود، و از خانه بیرون رفت. مردم از دیدن او یکه خوردند، زیرا وقتی که به مکان مبارزه رسید، همچون یک شعله‌ی آتش بود. وقتی سامورایی او را دید، عصبی شد و از مستخدم پرسید، «آیا حتی می‌دانی چگونه شمشیر را بلند کنی؟» ، زیرا آن مرد حتی شمشیر را درست در دست نگرفته بود.

مستخدم گفت: «حالا دیگر مسئله‌ای نیست، مرگ من قطعی است. و چون می‌دانم که کشته خواهم شد، می‌کوشم که پیروز شوم، پس سعی می‌کنم تو را بکشم.»
و این یک مبارزه‌ی غیرعادی بود: سامورایی کشته و مستخدم پیروز شد!
وقتی که آن مستخدم یقین پیدا کرد که راه گریزی نیست، انفجار عظیمی از انرژی در او ایجاد شد. او نمی‌دانست چگونه شمشیر بزند و درست عکس آنچه را که انتظار می‌رفت انجام داد و این حتی او را بیشتر در معرض خطر قرار داد. ولی وقتی آن جنگاور نیروی حمله و خشم او را دید، عقب‌نشینی کرد.
تمام مهارتهای او بی‌فایده شده بود، زیرا او بسیار آرام می‌جنگید. برای او چیزی نبود، برای او جنگیدن بسیار عادی بود. او به عقب رفتن ادامه داد و عاقبت توسط آن انرژی مستخدم کشته شد. او مرد و کسی که مطلقاً در مورد این هنر اطلاعی نداشت، پیروز شد.