(( نظریه معرفت در روان شناسی جدید))

مقدمه:

   رفتار اتسانها نشانگر شخصیت آنها می باشد. بنابراین رفتار هر فردی با فرد دیگر متفاوت است زیرا ادراکات روانی همراه با صفات وکیفیات روانی افراد ؛ همانند یکدیگر نیستند.


(( نظریه معرفت در روان شناسی جدید))

مقدمه:

   رفتار اتسانها نشانگر شخصیت آنها می باشد. بنابراین رفتار هر فردی با فرد دیگر متفاوت است زیرا ادراکات روانی همراه با صفات وکیفیات روانی افراد ؛ همانند یکدیگر نیستند.

روانشناسی جدید فرآیند ذهنی را پدیده واحدی می داند که برای درک استدلال ؛تعمیم ؛ صدور احکام مورد استفاده قرار می گیرد مثلا طرفداران مکتب رفتار معتقدند که موجود زنده جز یک ابزار پیچیده و کم و بیش ناشناخته ؛چیزی دیگری نیست و لذا رفتار انسان همانگونه مطالعه می کنند که یک ابزار فاقد عقل و شعور را بررسی می کنند.

از نظر این گروه فرآیند های روانی درونی؛ از قبیل اراده- رغبت- ذهن- تفکر- ... در عمل و رفتار و نتایج حاصله از ان تاثیری برجای نمی گذارد به عبارت دیگر عوامل و محرکهای درونی ؛موجود زنده را به حرکت و جنبش در نمی آورد بلکه این انگیزه های بیرونی می باشد که او را به تحرک وا می دارد

پرسشی که انجا مطرح می گردد این است که آیا نفس فقط مجموعه ای از همین نفسانیات است که با هم روابطی ثابت و معین دارند یا اینکه طبق نظریه فلاسفه اسلامی ؛ نفس جوهری است مجرد و مرموز که این کیفیات تنها آثار آن هستند؟

در جواب این سئوال می توان گفت : بدیهی است که هر یک از این دو نظریه طرفدارانی دارند و تنها به این نکته اکتفا می کنیم که اگر نفس به معنای دوم گرفته شود (علم النفس ) مبحثی می شود از فلسفه چنانکه از عصر قدیم تا دورانهای جدید بسیاری از حکماو فلاسفه غربی و شرقی مانند افلاطون ارسطو-ابن سینا -ملاصدرا  این نظریه دارند که نفس جوهری است مجرد وممتاز از بدن . اما چنانچه از واژه نفس معنای اول را در نظر بگیریم علم النفس یا روان شناسی ؛از قلمرو فلسفه خارج می شود ودر زمره علوم تجربی همانند فیزیک شیمی- ... قرار می گیرد.

نظریه معرفت در روانشناسی جدید دانشی است که به توصیف و تحقیق قوانین و اصول رفتار آدمی می پردازد به عبارت دیگر رسالت روانشناسی جدید آن است که با بررسیهای علمی خود نشان دهد که معلومات ذهنی انسان چه هستند و چگونه تحصیل و نگاهداری می شوند وبه چه نحو با یکدیگر آمیختگی پیدا می کنند.

در پیرامون نظریه معرفت و راههای کسب معرفت اختلاف نظر زیادی میان متقدمان و متاخران وجود دارد چنانکه فرانسیس بیکن می گوید روش ارسطویی قادر نیست در همه جا پاسخهای قانع کننده ای به مسایل علمی بدهد. ضمن مخالفت با روش خرد گرایی ( روش عقلانی ) روش استقرایی را برای توجیه مسایل علمی پیشنهاد کرد .

به عقیده بیکن پیش از آنکه روش استقرایی را به کار ببریم ابتدا باید بتهای ذهنی را از روی پیش برداریم . وی بتهای ذهنی را باور های نیندیشیده و ناآزموده می داند که ساخته و پرداخته دست قرنهای گذشته است و تنها بر اثر تقلید و عادت و آمیختگد با عواطف خوشایند و ناخوشایند در مغز بسیاری از مردمان جای گرفته است.

به عقیده بیکن یک دانشمند منطقی وظیفه دارد که این بت های ذهنی را بشکند و بازگشت به خویشتن خود و رهایی از عواطف مزاحم را هدف خود قرار دهد.

این گفته های بیکن شباهت زیادی به عقیده سانتایانا فیلسوف آمریکایی اسپانی الاصل دارد سانتایانا در کتاب خود به نام شک و ایمان حیوانی مقدمه ای برفلسفه جدیدی که خط هستی نامیده می شود یاد کرده و چنین می گوید : (( پیش از همه باید تار بحث معرفت را که به دور فلسفه جدید پیچیده و آن را از پیشرفت باز داشته است ؛ جدا کرد و به دور انداخت ))

بیکن در نظریه شناخت معرفت و راههای کسب معرفت به رفتار و کردار بیشتر اهمیت می دهد معتقد به رفتار بنیادی است طالب مطالعه دقیق علل و نتایج اعمالی انسان است و ارزومنداست که کلمه (( تصادف و اتفاق )) از قاموس علم حذف شود .او می گوید بخت و اقبال اسم بی مسمایی است و تصادف در جهان نظیر اراده در انسان است.

همچنین بیکن در چند کلمه پایه های روان شناسی اجتماعی را پی می افکندو می گوید فلاسفه باید به دقت ؛ تمام قدرت ؛ عادت ؛ تمرین ؛ تربیت ؛ مثال ؛ تقلید ؛ رقابت ؛ تعاون ؛ دوستی ؛بشناسد و آنها را مورد بحث و محض قرار دهد. زیرا این پدیده ها بر اخلاق افراد حکومت می کنند و ذهن شان تحت قدرت این عوامل قرارگرفته است.                                               آخرین پیام بیکن به صاحبان اندیشه معرفت چنین است که هیچ چیز نباید بالاتر یا پایین تر از دانش قرار بگیرد جادوگرها ؛ پیشگویها ؛ رویاها قرائت افکار ( پدیده های روحی ) همه و همه باید تحت آزمایش علمی در آید زیرا معلوم نیست که نتایج و آثار منسوب به خرافات تا چه اندازه ودر چه اوضاع و احوالی با علل طبیعی پیوستگی دارند.

نظریه های فلاسفه متاخر غرب درباره نفس ورابطه آن با بدن

بسیاری از فلاسفه وجود نفس را حقیقتی قابل قبول می دانند ولی در توجیه و تفسیر مفهوم آن با یکدیگر اختلافاتی دارند تنها بعضی از فلاسفه و حکما به مسئله رابطه نفس با بدن توجه داشته اند :

نظریه هیوم : تفسیر و توضیح درباره وجود نفس را مسئله ای غامص و دشوار تلقی کرده است

نظریه جان لاک : شناخت نفس انسان را یک شناخت حدسی به شمار می آورد که برای اثبات وجود و نحوه طبیعت آن نمی توان اقامه برهان کرد. وی می گوید دستیابی نداشتن به برهان اثبات وجود نفس ؛ اجازه انکار وجود آن را به ما نمی دهد.

نظریه مالبرانش: درک نفس و روان و آگاهی از وجود آن را عبارت از احساس و توجه درونی به آن می دانست  او می گفت  ما به وجود نفس همانگونه آگاهی داریم که به وجود خودو وجود تن خویش و اجسام پیرامون خود آگاهی داریم گرچه ذات و حقیقت آن را درک نمی کنیم.

نظریه دوگانگی نفس و بدن

مسئله دوگانگی نفس و بدن از قدیم بین فلاسفه مطرح بوده است براین اساس نظریه نفس و بدن دو جوهر جدا از هم تلقی می شود که یکی از آنها یعنی نفس ؛ وجودی مجرد و معنوی و دیگری تن ؛ پدیده ای مادی

پیروان این نظریه معتقدند که از ترکیب این دو جریان هویت انسانی شکل می گیرد که می تواند این دو جریان در یکدیگر تاثیر متقابل داشته باشند

عمده ترین اشکالی که بر این نظریه وارد است عبارت از این است که هیچ گاه دو پدیده غیر متجانس نمی توانند در یکدیگر تاثیر بگذارند.

الف : نظریه توازی تن و روان

   در واقع همان نظریه دوگانگی می باشد . بر اثر تغییر و اصلاح مختصری که در آن عمل آمده است نام توازی را به خود گرفته است . اصل نظریه از لایپنستزاست توسط بعضی از فلاسفه معاصر مانند ریبو- اسپنسر .... بازسازی شده است

بر پایه نظریه توازی ؛ بدنیات و نفسانیات هر یک جریانی مستقل از هم هستند و در یکدیگر تاثیر نمی گذارند اماچون به موازات هم قرار دارند بین آنها نوعی حالت تقارن و تقابل وجود دارد. بدین گونه که در برابر هر کیفیت نفسانی یک کیفیت بدنی و بالعکس می تئان در نظر گرفت.

برنظریه توازی نیز ایرادهای زیادی گرفته اند که یکی از آنها دادن حکم کلی بر اساس توازی و تفاوتی است که در چند مورد معدود و معین بین نفسانیات و بدنیات مشاهده شده است

در عین حال این نظریه به منزله فرضیه ای است که می تواند روش تحقیق را در این زمینه عرضه کند ؛ قابل بررسی است

فخنر در توجیه این مطلب گفته است : (( نفس و بدن حقیقت واحدی است که دو منظره مختلف از خود نشان می دهند همچون کره ای مجوف که از خارج سطح محدب آن واز داخل سطح مقعر آن به نظر می آیدکه این نظریه نیز افعال مربوط به امورنفسانی را از یک طرف و افعال مربوط به امور بدنی را از طرف دیگر با هم مربوط می کند.

 

                                                                                            باتشکر

                                                                                             مجید قانعی الحسینی